آموزش قلاب بافي،قلاب بافي،دي وي دي ،قلاب، آموزش تصويري

توضيحات
آموزش قلاب بافي،قلاب بافي،دي وي دي ،قلاب، آموزش تصويري ***09118506072***09352191655
 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ][ ۲ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
مجموعه اي از داستان هاي متحرك كودكانه + دانلود

مجموعه اي از داستان هاي متحرك كودكانه + دانلود

براي ديدن داستان هاي متحرك زير روي تصوير يا لينك مورد نظرتان كليك كنيد و در صورت تمايل براي ذخيره داستان در سيستم شخصي تان آن را دانلود كنيد .

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد   داستان متحرك داوري ميمون

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك قارچ بزرگ روي بام

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك موش ناخدا

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك ميمون ها و ماه

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك عوض كردن جرات

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك قورباغه و غازهاي وحشي

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك گرگ نادان

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك فيل و مورچه

خانه دانش آموزان بندر-كليك كنيد  داستان متحرك ميمون و هلو

 

 

 

 



مجموعه اي از داستان هاي متحرك كودكانه + دانلود
مجموعه اي از داستان هاي متحرك كودكانه + دانلود
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: max111.tabib24.com نظرات (0)
roman دارالمزخرفات(15)

roman دارالمزخرفات(15)

فك كنم تب كردم هذيون ميگم ...

پسرا:

شنيدم لپ تاپ خريدي مشخصاتش چيه؟

8گيگ رم داره،1ترا هارد و...

دخترا:

شنيدم لپ تاپ خريدي مشخصاتش چيه؟

صورتيه(ذوق مرگ)

++++++++++++++++++

به دختره ميگم داري چيكار ميكني؟

ميگه دارم با يكي از عشقام ميچتم

لامصب دل نيست كه اتوبان همته

++++++++++++++++++

پسر ها هر چقدر هم عاشق يه نفر باشند

باز هم قابليت اين را دارند كه از بودن با بقيه دخترا لذذت ببرند

يعني خدا چي ساخته هاااااا

++++++++++++++++++

داشتم تو خيابون با آرامش راه ميرفتم

يهو يادو اومد اعصاب ندارم شروع كردم دويدن...

++++++++++++++++++

ليست تلفن يك دختر

مامي

ددي

امير(پرشيا)

امير(فرمانيه)

مانيBMW

مهسا جوجو

عباس گلديس

عباس ايرا زمين

عباس عشقم

مهتاب

سعيد خاله

سعيد پسر خاله مهتاب

سعيد عشقم

ليست تلفن يك پسر:

بابا

مامان

محسن

دايي اكبر

عمه فاطي

سحر عشقم

جواد قليون

اصغر كباب

خاله1

خاله2

خاله3

ادموند ساقي

بهنام مكان

+++++++++++++++

به يكي اس ام اس دادم:ببخشيد ميتونم شمارتونو داشته باشم؟

جواب داد:شما؟

اصن اشك شوق تو چشام جمع شد وقتي فهميدم از من منگلترم هست!!!!

+++++++++++++++

نميدونم براي چي مزاحم هر كي كه ميشي ميگه من تو مخابرات آشنا دارم!!

نميدونم يكي تو مخابرات هست كه با همه دخترا آشناست

يا

همه دخترا با يكي تو مخابرات آشنااند

به هر حال مواظب خودتون باشين

+++++++++++++++

دختر همسايمون دو روزه سيبيلش را زده ديگه جواب سلامم نميده

منم ميخام از فردا سيبيل بزارم ديگه محل سگم بهش نزارم

++++++++++++++++++

سر ميزه شام گوشيم زنگ خورد اومدم سايلنت كنم دستم اشتباهي رفت رو بلند گو

دوست دخترم:سلاااام عزيييزم

مامانم:اي كوفت ور پريده

بابام:معلومه چه كوفتيه كه تو اين جوري اسيرش شدي،30 سال با مامانت زندگي كردم يه بار اينطوري بهم سلام نكرد.

داداش بزرگم:جوووووووووون خواهر نداره؟

من:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

++++++++++++++

شما با اين خانم چه نسبتي دارين؟

من:دوست دخترمه جناب سروان

پليس:آهان موفق باشين! ببخشيد مزاحم شدم

من:خداحافظ

فك كن

+++++++++++++++

شما يادتون نمياد اون موقع ما ميخواستيم يه فيلم ويدويي جا به جا كنيم مثل عمليات وافجر8 برنامه ريزي ميكرديم كه لو نريم

امروز مث بز چهار تا فيلم2012را جلو مدير و معاون دادم معلم ورزشمون

+++++++++++++++

خيانت

دختري به دوستش:فك كنم دوست پسرم داره بهم خيانت ميكنه!

دوستش:از كجا فهميدي؟

دختر:آخه ديشب پرسيدم كجا بودي،گفت با دوستم امير بيرون بودم.

دوستش:خب مشكل چيه؟

دختر:خوب لامصب دروغ ميگه،ديروز تمام مدت امير با من بود!!!

پول غذا

سه تا رفيق اصفهوني و شيرازي و مشهدي با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول!

هر كدومشون يه جاي ميشينن و يه دل سير غذا ميخورن و اول اصفهونيه ميره پاي صندوق و ميگه:ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول ما را بدين بريم!!

صندوقدار:كدوم بقيه آقا؟شما كه پولي پرداخت نكردي

اصفهونيه ميگه:يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم.

خلاصه از اين اسرار و از اون انكار

تا اينكه شيرازيه پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه:آقا راست ميگن ديگه منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب كردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه كه گفتين بقيه پولتو بعدا ميدم.

صندوقداره از كوره در رفت و گفت:آقا شما چي ميگي ديگه،شما هم حساب نكردي.

بحث داشت بالا ميگرفت كه ديدن مشهديه نشت وسط سالن و هي ميزنه تو سرش.

ملت جمع شدن دورش و پرسيدن چي شده؟

مشهديه گفت:با اوضاع حتما ميخاد بگه منم پول ندادم!!!!!!!!!!!!!!

من نميخواهم به افغانستان بروم

مردي نفس زنان به يك راهبه رسيد و بريده بريده پرسيد:ميشه لطفا زير دامنتون قايم بشم بعدا توضيح ميدم.

راهبه پذيرفت.يك دقيقه بعد،دو تا پليس نفس زنان به راهبه رسيدن و از اون پرسيدنكه آيا سربازي را در حال عبور از اينجا ديده يا نه؟

راهبه جواب داد بله ، از اون طرف رفت.

وقتي كه دو تا پليس دور شدند سرباز از زير دامن راهبه بيرون امد و گفت نميدونم با چه زباني از شما تشكر كنم،خواهر روحاني...

جريان اينه كه من نميخام به افغانستان برم.

راهبه جواب داد:من كاملا درك ميكنم.

سرباز ادامه داد:ببخشيد،اميدوارم بي ادبي نباشه ولي شما پا هاي خيلي قشنگي داريد.

راهبه جواب دا:اگه شما كمي بالا تر را نگاه ميكرديد يك جفت....هم ميديد

آخه منم نميخام به افغانستان برم

 و اما

ايرانيها در اون دنيا!!!

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميكنه كه: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يك مشت ايروني داريم توي بهشت كه فكر ميكنن اومدن خونه باباشون! به جاي لباس و رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارك دار و آنچناني ميخوان! هيچ كدومشون از بالهاشون استفاده نميكنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايي نميرن! اون بوق و كرناي من هم گم شده... يكي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبري نشد!


آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميكنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتي ديدم بعضيهاشون كاسبي هم ميكنن و حلقه هاي بالاي سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم كه گفتي، خيلي بد نسيت! برو يك زنگي به شيطان بزن تا بفهمي درد سرواقعي يعني چي!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روي پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلي شلوغه انگار؟
شيطان آهي ميكشه و ميگه: نگو كه دلم خونه... اين ايرونيها اشك منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميكنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي به پا ميكنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!... حالا هم كه... اي داد!!! آقا نكن! بهت ميگم نكن!!!

جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميكنن كه جاش كولر گازي نصب كنن!!

 

دختران و خلق و خوي غورباغه

 

تا حالا قورباقه ديدين ؟ اگه نديدين كافيه برين جلوي اينه آرايشوتونو پاك كنين اون وقت يه قورباقه خوشگل مي بينين .(شوخي كردم نگين اين امير هي به ما توهين ميكنه).

قورباقه يه سيستم تو خودش داره كه اگه اونو با تشيفات فايقه بردارين و بذارين تو يه ظرف آب و كم كم آب و گرم كنيد غورباقه فلك زده متوجه تغيرات نميشه و هنگامي به خودش مياد كه ديرشده .و غورباقه دار فاني رو ودا گفته و شما يه قورباغه اب پز  كه دل و رودش زده بيرون را ته ظرف مشاهده ميكنيد.

ولي همين غورباقه برداريد و مستقيم بندازيد تو ظرف آب داغ با سرعت هرچه تمام تر مي پره بيرون و تو دلش چندتا فش چيزدار داغ بهتون ميده

اون غورباقه مخ نداره ما كداريم مثلا اشرف مخلوقاتيم خير سرمون .

در گذر زمان ما هم دچار اين كپك زدگي شديم اونم از نوع حادش دختر x رو در نظر بگيرين

براش جشن تكليف گرفتن و چادر  سفيد سرش كرد و  نمازي غلط غلوط پشت سر حاج اقا خوند  و  بلوغش را جشن گرفتن . وقتي بلوغ جنسيش كامل شد تو دوران راهنمايي برا خودش يه  شخصيت كاذب قائل بود و يه دختر پاك و معصوم كم كم نفسش به عقلش غلبه كرد طوري كه

لباسهاش:

چادر رو به مانتوهاي بلند به بهانه هاي مختلف ترجيح ميداد. نمونه:بارز دست و پا گيره و ..

مانتوها با گذشت زمان كوچك تر و كوچكتر شد به طوري كه شباهت زيادي با پيراهن بسيجي ها داشت. 

مقنعه هم روسري بعد روسري كوتاه بعد شال با مدل ها و روش ها مختلف بستن تبديل شد .

جوراب ها هم اول كشي سياه  ساق بلند بعد كشي همرنگ بدن (اسمشو نميدونم )بعد هم رنگي كوتاه.

شلوار هم پارچه اي بعد كشي بدنما بعد هم لي بعد هم لي و پارچه اي كوتاه

لباس زير من زياد نديدم خودتون مدللاشو برسي كنيد.

(لباسها براي صرفه جويي در مصرف پارچه كوچكتر ميشه دليل خاص ديگه اي نداره)

آريشهاش:

روزهاي اوليه كاريشو با كرم ضد افتاب شروع ميكنه بعد كرم سفيد كننده رو تو خونه طبيعي ميكنه مدتي با همين ارايش جزئي پيش ميره ولي ميبينه كه ابروهاشم به كمي تعقير نياز داره با موچين طوري كه كسي نفهمه ابرهاشو يه سيخكي ميزنه دوباره كه در مياد دو سيخك ميزنه 3باره كه در مياد ميره مثل بچه ادم اصلاحش ميكنه ميشه مثل دم مار الان او كملا حرفهاي شده و ريمل رنگ مو  رژ ميزنه خال برميداره وخال ميذاره . لب پروتز ميكنه نازك ميكنه يه جاهاي ديگه رو هم پر باد ميكنه يه تكه از بيني شو هم اگه مناسب نبود بر ميداره خيلي طبيعي  .

آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب.

رابطها و رفتارها و... رو نگفتم چون نميخواستم سرتون رو درد بيارم

به نظر شما اين دختر قصه مارو اگه ميگفتن بيا يه هو آرايش غليظ كن و لباس هاي كوتاه بپوش مي پوشيد

 



roman دارالمزخرفات(15)
roman دارالمزخرفات(15)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: max111.tabib24.com نظرات (0)
حكم دل 24

حكم دل 24

غلتي زدم و چشممو باز كردم. نور خورشيد چشممو زد. چشمامو بستم و كش و قوسي اومدم... صداي تق تق مفصل هاي مچ پام بلند شد... چشمامو دوباره باز كردم. غلتي روي پهلوي چپم زدم و... .
جيغ كوتاهي زدم و از جا پريدم. بلافاصله از رو تخت پايين اومدم... با وحشت به كسي كه روي تخت دراز كشيده بود نگاه كردم. من اينجا چي كار مي كردم؟ توي اين اتاق ناآشنا... كنار يه پسر... .
بهراد لبخندي زد و گفت:
چه عجب! داشتم فكر مي كردم تا بعد از ناهار بيدار نمي شي... .
هر لحظه نفسهام تندتر مي شد... دستامو مشت كردم. به سمتش حمله كردم و با مشت توي بازوش زدم. داد زدم:
عوضي... من بهت اعتماد كرده بودم... چرا اون روزي كه خودم و براي همه چيز آماده كرده بودم كارت و نكردي؟ چرا من و با دوز و كلك كشيدي اينجا؟
مشت محكمي توي شكمش زدم. چنگي به يقه ش زدم ... دستامو محكم از مچ گرفت و با صداي بلند گفت:
چته؟ چي داري مي گي؟ حالت خوبه؟
دستامو كشيدم ولي محكم تر مچم و گرفت. داد زدم:
ولم كن... دستت و بكش... بهت مي گم ولم كن.... .
بهراد با صداي بلندي گفت:
به جاي اين كه اين قدر داد بزني يه كم فكر كن... ديشبو يادت نمي ياد؟ بيتا ... عابد...... مهران... ادماي شيخ ... .
كم كم يه جرقه هايي توي مغزم زده شد. بعد كم كم همه چيز يادم اومد... و البته كبودي كمرنگ بهراد هم مزيد بر علت شد تا با شرمندگي تك تك جزيياتو يادم بياد. بهراد حس كرد اروم شدم و ولم كرد... نفس راحتي كشيدم... راست مي گفت... ولي اخم كرد و از جاش بلند شد. لباساشو مرتب كرد و گفت:
اين كارات كم كم داره خسته م مي كنه... خيلي دختر پردردسر و شلوغ كني هستي... مي دونستي؟
چپ چپ نگاهش كردم و گفتم:
اگه اين طوري نبودم با اين بلاهايي كه سرم اومد طاقت نمي اوردم... از خير سري همين اخلاقمه كه اينجام و هنوز تسليم نشدم.
بهراد پوزخندي زد و گفت:
تو از خير سري گذشت كردن من اينجا سالم نشستي.
صورتم توي هم رفت. از جام بلند شدم و گفتم:
از آدم هايي كه منت مي ذارن متنفرم... فهميدي؟
بحثو ادامه نداد... باز چشمم به كبودي صورتش افتاد و فكر كردم درسته كه من ادم بي چشم و رويي هستم ولي دليل نميشه منت بذاره ... .
ولي اون كاملا بي اعتنا به حرفي كه زده بودم گفت:
امروز مي رم ديدن اسي... تو همين جا بموني بهتره... با اون بساطي كه ديشب راه انداختي و اتفاق هايي كه افتاد بهتره جايي نبرمت... وقتي رفتي ايران هر كاري دوست داري بكن.
نفسمو با صدا بيرون دادم. تو دلم گفتم:
بمونم تو اتاق چي كار كنم؟
ولي با اون سردرد وحشتناكي كه داشتم ترجيح دادم به حرفش گوش كنم.
بهراد بعد از ناهار رفت. جلوي آينه نشسته بودم و به صورتم نگاه مي كردم... به موهايي كه مشكي شده بود... كدوم دختري از خوشگل شدن بدش مي ياد؟ ولي من از اين صورت... از اين موها متنفر شده بودم... حالم از خودم بهم مي خورد... .
اون چند ساعتي كه از بهراد خبري نبود با نگراني توي اتاق راه مي رفتم و با خودم فكر مي كردم... به فرض كه مي رفتم ايران... بعدش چي؟ كجا رو داشتم كه برم؟ خونه ي مامان و بابايي كه بعيد مي دونستم تو خونه راهم بدن؟ خونه ي كامي كه ولش كردم و بعد از چند سال مهر و محبت اون طور جوابش و دادم؟ من كجاي ايران جا داشتم؟ كجاي اين دنيا جاي من بود؟
سرم داشت مي تركيد... ترجيح دادم دوباره دراز بكشم و استراحت كنم... اضطراب داشتم... از رفتن با لنج... از با بهراد توي يه اتاق بودن... از برگشتن به ايران... مي ترسيدم.
بعد ياد شادي افتادم... و بيتا... ياد شب قبل افتادم كه چه حرفايي بهم زده بوديم... پوزخندي زدم... انگار اين وسط فقط من خوش شانس بودم... توي اوج بدبختي خوشبخت ترين بودم... .
وقتي هوا تاريك شد بهراد هم رسيد. با ديدنش از جا پريدم. تا چشمش به من افتاد پرسيد:
چرا رنگ و روت اين قدر پريده؟
شونه بالا انداختم و با بي قراري پرسيدم:
چي شد؟
بهراد روي تخت نشست و گفت:
امشب مي ريم... نصفه شب مي ريم سمت اسكله.
قلبم توي سينه م ريخت. با ناباوري گفتم:
امشب؟ ولي... .
بهراد در حالي كه كتشو در مي اورد گفت:
يه لنج ديگه هفته ي بعد حركت مي كنه... دير مي شه... هرچي زودتر بهتر... .
اضطرابم خيلي بيشتر شد. به خودم اومدم و ديدم كه دارم ناخونامو مي خورم. سريع دستمو پايين انداختم. بهراد چشماشو تنگ كرده بود و با دقت نگاهم مي كرد. يه اخم كوچولو تو صورتش بود. از جاش بلند شد و به سمتم اومد. بازوهامو به آرومي گرفت و گفت:
چي شده؟ چرا اين قدر ترسيدي؟ بار اولت نيست كه با لنج مي ري سفر... منم كه باهاتم... .
نفس عميقي كشيدم. سرمو بلند كردم و به صورتش نگاه كردم. چه قدر اين آدم عجيب بود... چند روز از اون شبي مي گذشت كه رو دسته ي مبل نشسته بودم و داشتم وسوسه ش مي كردم؟ خواستم بگم از برگشتن مي ترسم... خواستم بگم كسي و ندارم و تنهام... خواستم از كامي براش بگم ولي... يه لبخند زدم و به سردي گفتم:
نترسيدم... بعد اين چند روز ديگه از هيچي نمي ترسم.
بازوهامو ول كرد. دستشو توي موهاش كرد و گفت:
مي خواي بريم براي شام بيرون؟ حداقل يه جايي رو اينجا ببيني!
شونه بالا انداختم و بدون فكر گفتم: باشه.
سعي كردم درون خودمم مثل ظاهرم سرد بكنم. با بهراد از هتل خارج شدم تا آخرين شب و جايي بگذرونم كه برام حكم جهنم و داشت. دستامو توي جيبم كردم و كنار بهراد قدم زنان توي پياده رو به راه افتادم... به خيابون ها نگاه كردم... خيلي عريض تر و تميزتر از خيابوناي تهران بود... با ماشين هايي كه اگه يه دونه ش و توي تهران مي ديدم سرمو برمي گردوندم تا اون لحظه اي كه از جلوي چشمم محو بشه تماشاش مي كردم... نگاهمو به آدم هايي كه دادم كه توي پياده رو راه مي رفتن... لباس همشون روشن و رنگي بود... برعكس مردم ايران ... از كنار يه ديسكو رد شديم... يه صف از دختر و پسرهاي جوون دم در بود و يه مرد قد بلند سياه پوستم جلوي در وايستاده بود و با وسواس عده اي خاصو راه مي داد... هميشه دوست داشتم يه بار توي يه كشور خارجي ديسكو برم... ولي حالا توي موقعيتش بودم و دلم نمي خواست... به اندازه كافي جلوي مردها رقصيده بودم... اون قدري كه تا آخر عمرم كافي بود... .
بهراد منو به يه رستوران ايراني برد كه تو ساحل مدينه الجميرا بود. با ديدن جو اونجا يه حسي از هيجان به قلبم وارد شد. گارسون ها با لباس محلي بين ميزها مي گشتند. فضاي رستوارن به صورت سنتي بود. تازه اون وقت بود كه فهميدم چه قدر دلم براي ايران تنگ شده. ميزي رو انتخاب كرديم كه بهترين منظره رو به برج العرب داشت.
غذا رو سفارش داديم و منتظر شديم ... دستمو زير چونه م زده بودم و بيرون و نگاه مي كردم. بهراد داشت در مورد برج العرب توضيح مي داد و چيزهايي مي گفت كه اصلا نمي شنيدم... بعد از يه مدت متوجه شدم كه با هيجان داره در مورد جايي به اسم امارت مال حرف مي زنه. صورتمو به سمتش برگردوندم. بي اختيار لبخند زدم. با ديدن لبخندم يه خنده ي كوتاه كرد و به صحبت هاش ادامه داد. دلم گرفته بود... بهراد مي خواست بهم توضيح بده كه اينجا چه قدر جاهاي ديدني و جالب داره ولي من ديدني ها رو ديده بودم... سوختن پروانه توي آتيش رو... زيرزمين رستوران پوپك رو... چشم هاي آدم هاي مشتاقي كه به رقصم روي سن بود... خونه ي شيخ رو... مهمونيش رو... جايي كه بيتا كار مي كرد... ديگه برام اون منظره ي قشنگ از برج معروف و جزيره ي مصنوعي و چيزهاي ديگه اي كه بهراد ازشون مي گفت مهم نبود... اشك تو چشمام حلقه زد... ولي هنوز لبخند غمگينم روي لبم بود. بهراد با تعجب نگاهم كرد و گفت:
چي شد؟ ناراحتت كردم؟
آهسته گفتم:
مي خواي منم از چيزهايي كه اينجا ديدم برات بگم؟ از دخترهايي كه پوپك سرنوشتشونو فروخت... از يه دختر هفده ساله كه من كشيدمش اينجا... از جسدي كه آتيشش زدم... از آدم هايي كه ديدم... از كارهايي كه كردن... براي من از اين برج ها و ساختمون ها نگو... مني كه تو دل اينجا بودم نمي تونم اين چيزهايي كه مي گي و بفهمم.
قبل از اين كه اشكام پايين بچكه از چشمام پاكشون كردم. نفس عميقي كشيدم و سعي كردم مثل هميشه قوي و متكي به خودم باشم. صورت بهراد توي هم رفت. از اون ذوق و شوق چند دقيقه پيش خبري نبود.
بهراد : تويي كه تو دل ماجرا يه قطره اشكم نريختي نبايد الان كه همه چي تموم شده اين كار و بكني.
دوباره يه نفس عميق كشيدم و گفتم:
آره... فقط... با ديدن اين لباس ها... اين فضا... يه دفعه دلم گرفت.
و به فضاي رستوران اشاره كردم... غذامون و اوردن و بحث تموم شد.
غذاي خوشمزه اي بود... با اين حال... به زور مي تونستم لقمه رو قورت بدم. بغض كرده بودم... اون چند روز اميدم به برگشتن بود... حالا كه داشتيم برمي گشتيم ترسيده بودم... با صداي بهراد به خودم اومدم:
برنامه ت براي ايران چيه؟
مكثي طولاني كردم... لقمه مو سر فرصت جويدم و قورت دادم. گفتم:
نمي دونم... .
بهراد: برنامه اي نداري براي درس... كار؟
پوزخندي زدم و گفتم:
درس؟ كار؟ نه بابا... .
تو دلم گفتم:
من دارم به يه جا براي خواب فكر مي كنم اين آقا به فكر درس و مشقه.
پرسيدم:
برنامه ي تو چيه؟
شونه بالا انداخت و گفت:
مي رم ديدن چند تا از دوستام... چند هفته اي مي مونم ... يه سري هم به خانواده م مي زنم و برمي گردم.
سرشو پايين انداخت. همين كه قاشقشو پر كرد و به سمت دهنش برد گفتم:
چرا مي خواي با من بياي؟ حتما پشتش يه دليل محكم داري... نگو كه به خاطر قول و قرارته.
قاشق رو توي بشقاب گذاشت. با دستمال دور دهنش و پاك كرد. بعد يه مكث طولاني گفت:
كتي... من پسر خوب و سربه راهي نيستم... ولي اين قدر ها بي وجدان نيستم كه ببينم يكي از دخترهاي هم وطن خودم اين طور بي پناه شده و دستشو نگيرم... خيلي از اين كه دخترهامون و با دوز و كلك مي كشونن اينجا شنيده بودم... با اين كه اينجا زندگي مي كنم بهش توجه نكرده بودم... ولي وقتي تو بهم گفتي كه چه ماجرايي داشتي نتونستم بي تفاوت از كنارت رد شم... ناراحت مي شي اگه بگم دلم برات سوخت؟ مي دونم وقتي غم آدم ها بزرگ باشه ترحم حالشونو بهم مي زنه ولي... ببخشيد... اين حسي بود كه بهت داشتم... اگه كمكت نمي كردم تا چند سال يادت مي افتادم و خودمو سرزنش مي كردم.
كمي از نوشابه م خوردم و گفتم:
ولي... تو اون روز اومده بودي تا كسيو از پوپك براي يه شب بخري.
پوزخند زد و گفت:
كسي كه خودش بخواد... كسي كه وقتي فرداش بره مجبور نباشم ديگه بهش فكر كنم... نه كسي كه ... مي فهمي چي مي گم؟ بعضي وقت ها تنهايي بهم فشار مي ياره... دلم براي خيلي چيزها تنگ مي شه كه گذاشتمشون و اومدم اينجا... يعني اينجا هم كه نه... يه جورايي معلقم... خودمم نميدونم چي و كجا دارم... بهت كه گفتم... من آدم سر به راهي نيستم... اون شبم دلم مي خواست با يه دختر باشم و يه كم خودمو گم كنم... وقتي فهميدم ايراني هستي خيلي خوشحال شدم... همون شب گفتم كه تو بايد مال من بشي. دلم مي خواست با يكي باشم كه زبونمو بفهمه مجبور نباشم با زبون قرضي باهاش حرف بزنم... بعد كه توي مهموني شيخ ديدمت... بقيه شو خودت مي دوني... ولي... نمي خوام بذارم تنها بري... مي ترسم دوباره بي كس و تنها گيرت بيارن و بلايي سرت بيارن. من غيرتي نيستم ولي... .
وسط حرفش پريدم و گفتم:
برات مهم بود دختر باشن يا نه؟
بهراد شونه بالا انداخت و گفت:
مهم؟؟؟ نميدونم... تو تنها جنس آكي بودي كه ... .
زود حرفشو قطع كرد و زل زد به من! توي دلم احساس سرما مي كردم. فهميدم از دهنش پريده... گفتم:
به من گفتي اوني كه تو ميخواي و بقيه ندارن ... يادته؟ يه همچين چيزي... پس فقط اكبندا رو مصرف ميكردي... .
بهراد آهي كشيد. سر تكون داد و گفت:
كتي بي خيال شو... .
معذب شده بود... گفتم:
فقط داريم حرف مي زنيم!
مكث كرد. سرشو تكون داد و گفت:
ببين! من به كارهايي كه كردم افتخار نمي كنم... من با خيلي از دخترا بودم ... ولي هيچ كدومشون دوشيزه نبودن... قيمت هاي پوپك سرسام اوره ... بعدشم ارزش نداره بخاطر يه شب كلي سرمايه حروم كني... درسته غرور و لذتش با همه ولي هميشه كوتاه مي اومدم و براي يه شب دودمانمو به باد نميدادم ... هميشه فكر ميكردم اونا راضين يا ... هيچ وقت هيچ كدومشون در مقابل من اعتراض نكردن يا حس پشيموني... هيچ وقت التماسم نكردن ... هيچ وقت جلوم اسم خدا و قرآن و پيغمبر و نيوردن ... نمي گم مذهبي ام ولي اونطوري كه تو به گريه افتادي و التماسم كردي... نمي دونم درمورد بقيه مي تونم بگم اونا خودشون بيشتر مشتاق بودن... شايد وقتي به پستم ميخوردن كه ديگه عادت كرده بودن... به هرحال... .
نفسشو فوت كرد و چشمهاشو بست . دستي به پيشونيش كشيد. انگار زدن اين حرف ها براش خيلي سخت بود.
آهسته زمزمه كرد:
من هنوز يه كم وجدان دارم... .
يه لبخند زدم كه اين دفعه هيچ غمي توش نبود. آروم گفتم:
همه ي چيزي كه من الان لازم دارم همين يه ذره وجدانه.
با ديدن لبخندم خنديد و دوباره يه طرف صورتش چال افتاد.
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
بهراد؟ ... يه چيز ديگه... .
بهم نگاه كرد و پرسيدم:
اون شب سر من كه شرط بستين... .
بهراد: خوب؟
پرسيدم:
به شيخ چيزي نمي رسيد ؟
بهراد لبخند كجي زد وگفت:
به شيخ يه قرار داد بزرگ مي رسيد ... من در قبال سرمايه ام و اون هم در ازاي سرمايه اش راضي شد ... .
اخم كردم... نفهميدم ماجرا از چه قراره... گفتم:
ولي چرا؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
شيخ يه مدت زياديه كه دوست داره از طريق شركت من توي ايران بخصوص مشهد بتونه يه دم و دستگاهي راه بندازه و توقع داشت شركت من به نوعي معرفش باشه ... ميدوني اينطور شعبه ها سود خوبي دارن... پدر من تو ايران يه شركت مهندسين سازه داره و شعبه ي توي دبي هم كه من اداره اش ميكنم اسم و رسم داره ...با تمام نوظهور بودنش باز هم جاي خودشو بين اكثر سرمايه دارها پيدا كرده ... كي از پول بدش مياد؟ شيخ دنبال يه نردبون مي گرده كه بتونه ازش بالاتر بره ... از من و خانواده ي من خيلي ثروتمندتره بخاطر اموال خانوادگي ولي اسم و رسم بخصوصي تو كار نداره... تمام شهرتش پيش دار ودسته هاي پوپكه و امثال اونه!
با تعجب گفتم:
يعني تو سر قرار داد باهاش شرط بستي؟
بهراد لبخندي زد وگفت:
آره يه جورايي ... بهش گفتم تو اين مورد كمكش مي كنم... .
نفس عميقي كشيدم وگفتم:
اين قرار داد چقدر ارزش داشت؟
بهراد ابروهاشو بالا داد و گفت:
از لحاظ مالي؟
_اره...
با حالت عجيبي بهم نگاه كرد و گفت:
برات مهمه؟
دستهامو توي هم قلاب كردم و گفتم:
يه جورايي... .
لبخندي زد و گفت: هول و حوش ده ميليون ... .
تو چشمهاش نگاه كردم و اون گفت: دلار... .
دهنم باز موند ... .
لبخندي به قيافه ام زد وگفت: كمه؟
با من من گفتم:
ده ميليون دلار... يعني... يعني... ده ميليار دتومن؟
بهراد سري تكون داد و گفت: اره ... يخرده بيشتر... .
دهنم هنوز باز بود و چشمهام هنوز گرد.
حس كردم پوست روي دستمو نوازش ميكنه ... به چشمهاش نگاه كردم و لبخندي زد وگفت:
ارزشت بيشتر از اين هاست كتي... .
لبخندي زدم و اروم دستشو بين دستهام گرفتم. آروم گفت:
ارزش آدما رو نمي شه با پول سنجيد... اين معامله رو... اين رقمو... اون بازي رو فراموش كن.
زل زده بود به چشمام... با خودم فكر كردم چقدر ازش بخاطر همه چيز ممنونم.
بعد از رستوران بهراد از يكي از خودپردازها پول گرفت. منو رسوند هتل و خودش رفت تا يه چيزهايي بخره و ماشينشو دست يكي از دوستاش بسپره. منم يه دوش گرفتم و موهامو با سشوآر خشك كردم. هنوز ده دقيقه از بي كاري و بي قراريم نگذشته بود كه بهراد رسيد. يه كوله پشتي دستش بود. چند تا بطري آب، يه خورده خوراكي و يه دست لباس براي خودش و چند دست لباس براي من توي كوله بود. كُتي روي لباسش پوشيد و بيشتر پول هاشو توي جيب داخلي كتش گذاشت. بعد رو بهم كرد و گفت:
حاضري؟
با سر جواب مثبت دادم. از هتل خارج شديم و تاكسي گرفتيم. انگشتامو توي هم گره كرده بودم. اضطراب داشتم. قلبم محكم تو سينه مي زد. بعد از يه مدت كه از ديد من به اندازه ي يه چشم بهم زدن اومد به اسكله رسيديم.
اونجا هوا به نسبت خنك بود. به دريا نگاه كردم. يه سري تور و تايرهاي بزرگ اين طرف و اون طرف اسكله ي قديمي افتاده بودند. چند تا قايق هم نزديك به اسكله روي آب شناور شده بودند... دو سه تا كشتي كوچيك نزديكمون بودند. يه كشتي بزرگ هم از دوردست ها معلوم بود كه از همون فاصله باشكوه به نظر مي رسيد. در همين موقع يه مرد با لباسي مخصوص مردهاي جنوب به سمتمون اومد. با بهراد دست داد و براي من كه با اخم و تخم نگاهش مي كردم سر تكون داد. فهميدم كه اين مرد همون اسيه... صورتش آفتاب سوخته بود و چشم هاي ريز مشكي داشت. بهراد دست توي كوله پشتيش كرد و يه مقدار پول دست اسي گذاشت. اسي اخمي كرد و گفت:
آقا ما قول و قرار داشتيم.
بهراد شونه بالا انداخت و گفت:
بقيه شو وقتي اون ور آب رسيديم بهت مي دم... انتظار نداري كه همشو الان بهت بدم؟!
اسي اخمي كرد. انگشت اشاره و شستشو با آب دهن تر كرد و پول ها رو شمرد. همون طور كه به سمت يكي از قايق ها مي رفت گفت:
آقا به ما اعتماد نداري ها!
بهراد چيزي نگفت. دست منو گرفت و به سمت قايق رفتيم. اسي براي يكي از مردها كه نزديك اسكله ايستاده بود دست تكون داد. جلو رفت و در گوشش چيزي گفت. نگاهي به لباس مرد كردم. به نظر مي رسيد از مامورهاي گشت ساحلي باشه. وحشت زده دست بهراد و فشار دادم و گفتم:
اين اينجا چي كار مي كنه؟ گير ندن بهمون!
بهراد دستمو كشيد و گفت:
نه بابا! مطمئن باش اسي باهاش طي كرده.
همون طوري كه بهراد گفته بود شد. بدون هيچ مشكلي از جلوي مامور گذشتيم.
اول بهراد سوار قايق شد. بعد كمكم كرد كه سوار شم. دستمو محكم به لبه ي قايق گرفتم. نگاهي به قايق هاي اطرافم كردم. چرا بين اين همه قايق ما بايد سوار داغون ترينش مي شديم؟ اسي جلوي من و بهراد نشست. يه مرد ديگه م پشتمون بود كه موتور قايقو روشن كرد. تا لبه ي قايق بالا رفت بي اختيار چنگي به دست بهراد زدم. برگشت و با تعجب نگاهم كرد. دستشو ول كردم و قبل از اين كه سرم و برگردونم لبخند روي لب بهراد و ديدم.
خوشبختانه خيلي زود به لنج رسيديم. يه نظر مي رسيد يه لنج صيادي بزرگ باشه. رنگش قرمز بود و دور تا دورش تايرهاي بزرگ و كوچيك وصل شده بود.
بهراد دوباره كمكم كرد كه سوار بشم. تا اسي بالا اومد يه مرد با لباس سفيد جنوبي به سمتمون دويد و رو به اسي گفت:
زود باش... الان از ساحل مي بيننشون ها!
اسي دستشو پشت من و بهراد گذاشت و گفت: بجنبيد.
همين كه روي عرشه ايستاديم چشمم به دري افتاد كه به كابين راه داشت. كنار كابين يه پلكان بود كه به كابين هاي طبقه ي دوم مي رسيد. دو تا كابين طبقه ي دوم بود.
اسي ما رو به سمت كابين كوچيكي توي طبقه ي دوم هل داد. توي كابين يه كمد و چند تا جعبه بود. اسي كمدو هل داد و يه در كوچيك و كوتاه پشت كمد پيدا شد. كليد انداخت و درو باز كرد. بهمون اشاره كرد كه وارد شيم. من و بهراد با يه كم ترس و لرز بهم نگاه كرديم. خم شديم و از در وارد شديم. يه انبار كوچيك و خالي اون پشت بود. اسي درو رومون قفل كرد و از صدايي كه پشت در مي اومد فهميديم كه دوباره كمد و جلوي در كشيده.
روي زمين نشستيم و زانوهامونو توي بغلمون گرفتيم. فضاي انبار نمدار بود و نمي تونستم خوب نفس بكشم. حركت آروم و نرم لنج روي آب باعث مي شد هم سرم گيج بره هم يه جورايي دلم پيچ بخوره.
بهراد با تعجب گفت:
همين جوري اومدي دوبي؟
دوست نداشتم دهنمو باز كنم و حرف بزنم. خيلي كوتاه گفتم:
يه جورايي آره... .
چشمامو بستم و سعي كردم به حال بدم توجهي نكنم... خودمو دلداري مي دادم:
مي ريم ايران... همه چي درست مي شه... داري از اين جهنم مي ري... مي بيني؟ بهرادم تنهات نذاشته... همه چي خوبه... .
به راه افتاديم. اضطراب داشتم. با خودم گفتم اگه ما رو بگيرن چي مي شه؟ قلبم توي سينه فرو ريخت... چي كار مي كردند؟ زندانيم مي كردند يا تحويل خانواده م مي دادن؟ ... اگه اسي ما رو مي دزديد چي؟... اگه به خاطر پول تهديدمون مي كرد چي؟... دستام چرا اين قدر مي لرزيد؟
دست بهراد و روي شونه م احساس كردم. آروم گفت:
چرا داري سكته مي كني؟ همه چي درست مي شه... نگران نباش... .
اخم كردم و گفتم:
حالم خوبه... فقط... دريا حالم و بد مي كنه.
دوباره داشت با دقت صورتمو نگاه مي كرد. سرمو برگردوندم. دوست نداشتم بفهمه كه چه قدر اضطراب دارم.


حكم دل 24
حكم دل 24
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: max111.tabib24.com نظرات (0)
تكليف پايان هفته پايه دوم ابتدايي

تكليف پايان هفته پايه دوم ابتدايي

         

براي دريافت فايل پي دي اف اين تكليف كه ويژه ولادت امام رضا (ع) طراحي شده است اينجا كليك كنيد .

 

 

 



تكليف پايان هفته پايه دوم ابتدايي
تكليف پايان هفته پايه دوم ابتدايي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: max111.tabib24.com نظرات (0)
roman بي قرارم كن (25)

roman بي قرارم كن (25)

از اين اتفاق ناگهاني شوكه شده بودم.موقعيت خودم رو از دست داده بودم و نميدونستم كجاييم و اصلا نفهميده بودم كِي از اتوبان وارد خيابان اصلي شده بوديم.

 

 

مات و مبهوت به راننده ماشين جلويي كه با خشم و عصبانيت به طرفمون ميومد نگاه كردم.

 

 

به يك ثانيه نكشيد كه درِ طرف نويد رو باز كرد و يقه اش رو گرفت و از ماشين كشيدش پايين. دستام رو از ترس و اضطراب جلوي دهنم گرفتم . نويد خودش هم هنوز شوكه بود و هر چي اون مرد بهش بد و بيراه ميگفت فقط جواب ميداد:

من متاسفم ..حق باشماس...

 

 

اما اون مردك ول كن نبود و هر چي از دهنش در ميومد ميگفت و يقه اش رو ول نميكرد. .جالب اينجا بود كه كسي توجهي به دعواي اينا نميكرد و مدام بوق ميزدن و ميگفتن راه رو الكي بند نيارين!

 

 

 

با اضطراب در ماشين رو باز كردم و پياده شدم..مرد با ديدن من يقه نويد رو محكمتر گرفت و خيلي بي ادبانه گفت:

 

 

 

وقتي دختر بازي ميكني ،بايد هم مثل گاو رانندگي كني..

 

 

نويد اينبار از كوره در رفت .دستاي مرد رو از يقه اش جدا كرد و خيلي عصبي گفت:

حرف دهنتو بفهم مردك.هر چي هيچي نميگم بدتر ميكني ؟

 

 

- نزديك بود بزني ماشينم رو داغون كني. اونوقت طلبكار هم هستي؟!

 

 

نويد كلافه دست توي موهاش كرد اما همون موقع اون مرد بي هوا هولش داد كه كمي تلو تلو خورد. ولي در نهايت خودش رو كنترل كرد .كمي جلو تر رفتم و داد زدم:

تو رو خدا دعوا نكنين.

 

 

 

با خشم به طرفم نگاه كرد . مطمئن بودم بجاي اون مرد بدش نميومد من رو زير مشت و لگد بگيره.چون مسبب اين كار شده بودم.

 

 

خواست با بداخلاقي چيزي بهم بگه كه يهو چشماش درشت شد. ناگهاني مرد رو كنار زد و به طرفم اومد.بدون اينكه حرفي بزنه چونه ام رو توي دستش گرفت و گفت:

 

 

داره از لبت خون مياد آهو.

 

 

از حركتش شوكه شدم.جاي انگشتاش رو چونه ام داغ بود و جاش ميسوخت.

با انگشتش رد خونِ روي چونه ام رو پاك كرد و گفت:

 

 

بايد ببرمت درمونگاه

نگاهم به مرد كه داشت با خشم به طرفمون ميومد افتاد و گفتم

نويد ......

 

 

برگشت پشت سرش رو نگاه كرد .

قبل از اينكه مرد حركتي بكنه به سمتش چرخيد و يقه اش رو محكم گرفت و گفت:

 

 

ببين يابو ..هر چي بهت هيچي نميگم انگار حاليت نيست.....

با شدت به عقب هولش داد و ادامه داد:

 

 

مثل يه آدم بشين تو ماشينت و برو .وگرنه روي اون سگ من بالا مياد .اونوقت بجاي ماشينت كه قرار بود قُر بشه خودت قُر ميشي ..حاليت شد يا نه؟

 

 

بعد هم با سر بهم اشاره كرد و گفت:

بشين

 

 

در رو برام باز كرد .سوار شدم .با چشمام حركاتش رو در نظر داشتم.

اون مردك انگار همين رو ميخواست. اما قبل از اينكه گاز بده و بره چند فحش آبدار نصيب نويد كرد.

نويد هم يه فحش نه چندان خوشآيند تحويل يارو داد كه به خودم گفتم: خاك بر سرت آهو با اين فحشاي در پيتي كه ميدي ..به اين ميگن فحش.ياد بگير!

 

 

سوار شد.دوباره پاش رو روي پدال گاز فشار داد كه گفتم

تو رو خدا اين بار رو آرومتر برو.

به سمتم برگشت.بدون اينكه حرفي بزنه يه دستمال كاغذي از جعبه اش بيرون كشيد و گفت

بذار روي لبت

 

 

 

از دستش گرفتم و آروم روي لبم گذاشتم.لبم ميسوخت و حس ميكردم بدجور باد كرده .نگاهم رو ازش گرفتم .باز هم به ويراژ دادناش ادامه داد. حالم خوش نبود . حس ميكردم هر چي توي معده دارم ميخواد بالا بياد.چشمام رو روي هم فشار دادم و گفتم :

 

 

حالم داره بهم ميخوره.

 

 

سرعتش خيلي ناگهاني كم شد كه باعث شد ماشين پشت سري چندبار پشت سر هم بوق بزنه.

 

بدون اينكه توجهي به ماشينهاي كناريش داشته باشه ، ماشين رو به سمت راست هدايت كرد و ايستاد.

در ماشين رو باز كردم. نفس بلند كشيدم.. ميدونستم اين حالتم فقط براي شوكيه كه ياد آور تصادف چند ماه پيش بود .از ماشين پياده شد و اومد كنارم و گفت:

خوبي آهو؟

 

 

سرم رو به در تيكه دادم و گفتم:

 

 

 

 

الان بهتر ميشم.

 

 

دستش رو كلافه روي صورتش كشيد و گفت

الان ميام.

 

 

چشمام رو بستم.سرم بدجور گيج ميرفت.چند دقيقه بعد با صداي نويد چشمام رو باز كردم

 

-بخور فشارت رو مياره بالا.

به آبميوه اي كه دستش بود نگاه كردم.ياد اصفهان افتادم.ني اش رو داخل كرد و به طرفم گرفت و گفت:

بخور ديگه

از دستش گرفتم و ني رو به طرف لبم بردم كه گفت:

-واسا

مبهوت فقط نگاهش كردم.دستمال رو از دستم گرفت و روي لبم گذاشت و بدون اينكه به چشمام نگاه كنه گفت:

ببخش تقصير من شد.

 

 

اما من نميتونستم حرفي بزنم.لال شده بودم.

 

ميدونستم نبايد اجازه بدم كه اينكار رو بكنه ولي دلمم نميخواست بگم اين كار اشتباهه!!

 

 

دستش رو از روي لبم برداشت و به سن اينچ اشاره كرد و گفت :

بخور تا ببرمت درمونگاه

ني رو با خجالت به لبم نزديك كردم و گفتم:

احيتياجي نيست.زخمش عميق نيست.

 

 

يك قلوپ از آبميوه خوردم .همون موقع نگاهم به پيرزني افتاد كه داشت به ما نگاه ميكرد.نويد رد نگاهم رو دنبال كرد و به پشت سرش نگاه كرد.زن سري از تاسف تكون داد و همونطور كه به راهش ادامه ميداد گفت:

 

 

الهي دستت بشكنه ..ببين چه بلايي سر زنش آورده..شما مرداي امروزي چه ميفهمين زن داشتن يعني چي...

 

همينطور با نگاهِ مبهوت به رفتن پير زن نگاه ميكردم كه نويد برگشت به طرفم.چشم تو چشم هم شديم.

 

 

اما گوشهء چشماي گرد شده هر دومون چروك شد و بعد ديگه نتونستيم جلوي خنده خودمون رو بگيريم.مخصوصا كه اون پيرزن برگشت و باز با تاسف سرش رو برامون تكون داد.

با دستم اشكم رو از گوشه چشمم پاك كردم كه نويد با همون لبخند قشنگش گفت:

بي خيال كار؟!

اول نفهميدم منظورش چيه .ولي وقتي صاف ايستاد و گفت،با يه نهار مَشت چطوري ؟ متوجه منظورش شدم.

 

 

 

امروز خيلي قلبم و خودمو و وجودم شوكه شده بود.لبخند هنوز روي صورتم بود كه گفت:

باشه؟

لبخندم پس رفت.موهام رو با يه دستم زير روسريم كردم.خيلي دلم ميخواست بگم.باشه ..ولي من كه ميدونستم نبايد بگم باشه!.نبايد اجازه ميدادم اين اتفاق بيفته.ولي دلم چي؟! دلم ميخواست باهاش همراه بشه.دلم ميخواست بهش نزديكتر بشه!

 

سرش رو كج كرد و منتظر جوابم شد .بدون اينكه به چشماي جادوييش نگاهي كنم گفتم:

مگه قرار نيست ما الان سر كار باشيم

 

 

نه..اين چيزي نبود كه بايد ميگفتم...بايد ميگفتم معلومه كه نه..چه معني داره من باشما تنهايي بيام نهار!

 

 

دستش رو بي خيال توي هوا تكون داد و گفت:

 

 

امروز رو كلا بيخيال كار بشيم بهتره...خودم راست و ريستش ميكنم...

چشمك نامحسوسي زدو گفت

هوم؟بريم؟

 

 

دستم شل شد و افتاد . سن اينچ رو از دستم گرفت و گفت:

اينو نخور ديگه اشتهات كور ميشه.

به سمت ديگه ماشين رفت و سوار شد.من هنوز سيخ به روبرو زل زده بودم كه گفت

آهو صاف بشين و در رو ببند كه بريم

 

سرم رو كمي كج كردم.

 

 

يه نه گفتن كافي بود ولي زبونم به نه نميچرخيد.

 

 

آهسته صاف نشستم و در رو بستم.حركت كرد.قلبم تند ميزد.ريتمش فرق ميكرد.يه وقتا دوتا دوتا...يه وقتا سه تا سه تا...يه وقتا هم شمارشش از دستم در ميرفت. ....با صداي ناگهانيه موبايلم از جا پريدم.نويد به طرفم نگاه كرد.هول شدم.نميدونم چرا ولي خيلي عجولانه به دنبال موبايلم توي كيفم ميگشتم

پيداش كردم.آزاده بود.دگمه مربوط رو زدم و بدون اينكه حرفي بزنم گوش كردم

-الو..آهو...صدا مياد

انگار زبونم رو بريده بودن.نميتونستم حرفي بزنم.باز گفت:

الو...آهو الو....الو.....

 

 

سينه ام رو صاف كردم و با صداي خش داري گفتم :

جانم

يه كم هنگ كرد.خب حق داشت.

-سلام..

-سلام عزيزم

 

 

باز يه مكث كوچيك و به دنبالش صداي خنده اش كه گفت:

آجي قاط زديا...فكر كنم آب روغن قاطي كرده باشي

 

 

 

زير چشمي به نويد نگاه كردم.همون موقع برگشت و نگاهم كرد .نميدونم چرا ولي مثل اينايي كه بايد جواب پس بدن گفتم: آزاده اس

لبخند زد و گفت

سلام برسونش

نگاهم رو ازش گرفتم.

 

* همينم مونده بود كه بگم من و نويد با هميم و سلام هم بهت ميرسونه

 

-آزاده كاري داري آجي؟

-آجي خواستم بگم من تا ساعت سه مدرسه ام.

-مگه امتحانت تا 12 تموم نميشه؟

-آره..ولي با بچه ها قرار گذاشتيم اشكالاي امتحان فردا رو با هم حل كنيم

-باشه..

-پس فعلا آجي..به آقا نويد هم سلام برسون.

 

 

نميدونم چرا حس كردم اين حرف رو با منظور گفت.لبم رو گازگرفتم كه صداي آخم دراومد.نويد گفت :

چه كار كردي با لبت؟

 

با پشت دستم لبم رو پاك كردم و گفتم:

هيچي

 

 

دگمه قطع رو زدم .

-آبگوشتي هستي؟

با تعجب برگشتم به طرفش و گفتم: چي؟

 

 

لبخند زد و گفت: اهل آبگوشت خوردن هستي بريم ديزي؟

تازه حواسم اومد سر جاش .صاف نشستم و گفتم:

آزاده ..آزاده

 

باز نذاشت حرفم تموم بشه.

-خب آزاده رو هم با خودمون ميبريم.

 

 

نميدونم چرا نميتونستم مثل هميشه بداخلاق باشم و بگم .نه آقا ..من و شما چه صنمي داريم كه با هم بريم بيرون و آزاده رو هم با خودمون ببريم.

 

 

 

-از موقعي كه به آدرس جديد نقل مكان كردين كه دبيرستانش تغيير نكرده؟

 

 

با سر جواب منفي دادم.گفت:

پس ميدونم كجاس.

 

 

بهش نگاه كردم كه جواب داد:

 

 

يه بار كه ازش پرسيدم گفت كدوم دبيرستان ميره.منم اونجا رو بلدم.

 

 

 

اخمام رفت تو هم.از اين كه ميدونست دبيرستان دخترانه كجاس شاكي شدم. لبخند زد و گفت:

دبيرستان كيميا هم اونجا بود يكي دوبار خاله ازم خواسته بود برسونمش. براي همين ميدونم كجاس.

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم

 

 

مگه من حرفي زدم

سرش رو با لبخند تكون داد و گفت :

نه.

 

 

اخمام باز نشد.از اين كه دستم رو شده بود از خودم شاكي بودم...

 

 

من ! آهو ! چرا اينطوري شده بودم؟

 

 

در حاليكه راهنما ميزد تا وارد يه خيابون ديگه بشه گفت:

 

به آزاده خبر نده..بذار سوپرايزش كنيم.

 

 

 

 

همون موقع بالاي سرم دوتا آهو ظاهر شد! يكي آهوي فرشته..يكي آهوي شيطاني!

آهو فرشته گفت:

عزيزم بگو نه...درست نيست با يه پسر غريبه بري بيرون.

 

 

آهوي شيطاني ادايي براي آهوي فرشته اومد و گفت:

 

 

همچين ميگي غريبه كه انگار آهو نميشناستش ..مثل اينكه يادت رفته، نويد عشقشه ها.

 

 

آهوي فرشته اخم نازي كرد و گفت:اما اين دليلي نميشه آهو بر عقيده هاش پا بذاره.

 

 

آهوي شيطاني پوفي كرد و گفت: حالا يه شب كه هزار شب نميشه..تازه تنها هم كه نيست .آزاده هم مياد .در ضمني كه اينا يه جورايي با هم فاميلن.

 

 

آهوي فرشته گفت:

آهو به من اعتماد كن.خودت باش.

 

 

 

آهوي شيطاني چشم و ابرويي براي آهوي فرشته اومده و گفت: اول از همه شما موهاتو بكن تو..بعدش هم ، چرا تو دل بچه رو خالي ميكني؟ ..در ضمن شما اون چراغ قوه رو كه نور بالا دادي ،خاموش كن كه اين بچه گول نخوره و فكر كنه صورت خودت نورانيه!

 

 

 

با صداي نويد به خودم اومدم.

رسيديم.

با سر درگمي به اطراف نگاه كردم و گفتم : چه زود؟!

 

 

-هميچن زود زود هم نبود.

 

در ماشين رو باز كردم كه گفت:

 

 

اينجور كه معلومه امتحانشون هم تموم شده .چون خيلي از دخترا از مدرسه دارن ميان بيرون.

پياده شدم.نفسم رو تازه كردم و با يه حس دوگانه به طرف در مدرسه رفتم.

 

 

 

 

 

 

***

داخل مدرسه شدم.دخترها يي كه از بغلم رد ميشدن در مورد امتحان و سخت بودنش صحبت ميكردن.خيلي هاي ديگه هم بي خيال و فارغ از كنارم رد ميشدن .

 

 

دلم حال و هواي دانشگاه رو كرد.خيلي مشتاق بودم كه ترم جديد به تحصيلم ادامه بدم و تصميمم قطعي شده بود.

همونطور كه به طرف سالن امتحانات ميرفتم با چشمام به دنبال آزاده ميگشتم..

كمي انتظار كشيدم ولي خبري از آزاده نشد.بهتر ديدم كه به دم در مدرسه برم و اونجا منتظرش باشم.چون بعيد نبود امتحانش رو داده باشه و يه جا اين گله گوشه ها با دوستاش مشغول صحبت باشه...به طرف در رفتم ولي از مدرسه خارج نشدم.نميدونم چرا روم نميشد به نويد نگاه كنم....از طرفي هم هنوز با بي جوابيه معني دارم ،نسبت به پيشنهادش راحت نبودم.يه نفس بلند كشيدم ..هميشه موقعي كه به نويد فكر ميكردم نفس كم مياوردم.

 

 

با طعنه يكي از دخترا از حال و هواي رمانتيك اومدم بيرون...اونطور كه اون طلب كار نگاه كرد ،بهتر ديدم حرفي نزنم چه بسا گيس و گيس كشي ميشد!

 

 

با صداي زنگ موبايلم نگاهم رو از دختر گرفتم.نويد بود..دستم لرزيد كه دگمه اتصال رو فشار بدم ..درست مثل اين دختر هاي 14 ساله لپام قرمز شده بود. .گوشي رو توي جيبم گذاشتم..قرار نبود من هميشه در دسترس باشم!

 

 

 

به چند دقيقه نكشيد كه صداي پيام گير موبايلم بلند شد..از توي جيبم در آوردم .نوشته بود:

 

 

من ميرم دوتا كوچه اونور تر پارك ميكنم..ممكنه بهم گير بدن.

 

 

شونه ام رو بالا انداختم و زير لب گفتم،كاش بگيرنت تا هوس نكني دختر مردم رو به نهار دعوت كني!

 

 

ديگه سعي نكردم با فكر و خيالاي خودم در گير بشم.بالاخره آدم كه نميتونست به خودش دروغ بگه..من ميتونستم يه نه بهش بگم كه نگفته بودم!

 

 

 

 

 

جلوي در مدرسه قدم زدم كه زن تقريبا مسني كه مستخدم مدرسه بود جلوي در اومد و گفت:

محصل اينجايي؟!

 

 

با نگاهي كه به سر تا پام كرد حدس زدم خيلي دلش ميخواد دست ناظم بسپرتم تا به سرو وضعم گير بده!

قيافه ايي گرفتم و گفتم:

نه من چندين ساله كه دبيرستاني نيستم و داشنجوئم.

 

 

انتظار داشتم برام كف بزنه ولي با همون قيافه اخمالو با دستش بهم اشاره كرد و گفت:

پس برو اينجا وانسا.

 

 

 

اخمام تو هم رفت... لياقت نداشتن كه يه آدم تحصيل كرده دم در مدرسشون وايسه.

گفتم:

منتظر خواهرمم

-خواهرت كيه؟

-آزاده سعادت.

-من كه نميشناسم تو اسمشو ميگي..ميدوني چندتا دانش آموز توي اين مدرسه اس!

 

 

ابروهام رفت بالا..خوبه حالا خودش گفت خواهرت كيه ها.

باز دستش رو طوري كه انگار مرغ جا ميكنن تكون داد و گفت : برو وانسا

 

 

يه ذره هم از جام تكون نخوردم .گفتم:

 

 

منتظر خواهرمم.

-دختر جان سالن خالي شده...كسي ديگه توي سالن نيست.

با تعجب گفتم

همه رفتن؟

 

 

-بله....خيلي وقته همه رفتن.اين چند نفري هم كه ميبيني توي حياطن رو الان بيرون ميكنم..برو ديگه.

 

 

انگار گير داده بود تا من از اينجا برم بيرون.بدون هيچ حرفي از مدرسه خارج شدم و بيرون منتظر ايستادم.

ده دقيقه بعد همون چند نفر توي حياط هم به بيرون راهي شدن.قبل از اينكه مستخدم در مدرسه رو ببنده گفتم:

من خواهرم هنوز بيرون نيومده.شايد توي يكي از كلاسهاس.

 

 

بدون توجه به من يكي از درهاي بزرگ رو بست و گفت:

 

 

هيچكس جز مدير و ناظم و مراقبهاي امتحان توي مدرسه نيست.در سالن هم بسته شده .كلاسها هم همه دراشون قفله..كسي نيست دختر جان .برو

 

 

جواب دادم:

اما خودش گفت قراره توي مدرسه بمونن تا با دوستاشون رفع اشكال....

 

 

وسط حرفم اومد و گفت

اي بابا دختر جان ..از اين رفع اشكاليا زياد ما ديديم.

 

 

و در حاليكه اون لنگه در رو هم ميبست گفت:

 

 

برو دم در وانسا.

 

 

در بسته شد.مات و مبهوت رو به در بسته خشكم زد.

 

 

* منظورش چي بود كه گفت ما از اين رفع اشكالي ها زياد ديديم!

 

 

ده ها سوال كه تنها يك جواب داشت توي سرم ميچرخيد.آزاده! خواهر من! خواهر كوچولوي من ! ...يعني بهم دروغ گفته؟!

 

 

-چرا همينطوري به در بسته زل زدي؟

 

 

با صداي نويد از عالم خودم بيرون اومدم..دوست نداشتم اون هم بفهمه ممكنه آزاده به من دروغ گفته ، براي همين گفتم

 

 

-ها؟...هيچي ....بريم.

 

 

-پس آزاده كو؟

 

 

-خونه رفته

با تعجب گفت:

 

 

خونه؟! تو الان 45 دقيقه اس منتظرشي!

 

 

-خب....خب قبل من رفته ديگه.

 

 

 

چشماش رو ريز كرد قبل اينكه سوالي بپرسه لبخند زدم و گفتم:

بريم؟!

 

 

انتظار داشتم نيشش تا بنا گوشش باز بشه و ذوق مرگ بشه .ولي گفت:

 

 

مطمئني رفته خونه؟!

 

 

 

از اين سوالش غافل گير شدم..ولي خودم رو نباختم و در حاليكه به سمتي ميرفتم گفتم:

معلومه.. چرا بايد شك داشته باشم؟!

 

 

صداش از پشت سرم اومد :

 

 

از اينور ..

 

 

 

ايستادم.ته دلم يه جوري بود. .برگشتم به طرفش و نقش بازي كردم.با لبخند گفتم:

كجا مگه پارك كردي؟

 

 

قدم از قدم برداشت و گفت: دوتا كوچه اونطرف تر ...

 

 

خودم رو بش رسوندم.. صورت نگرانم رو با يه ماسك از لبخند و قيافه خونسرد پنهان كردم. سيگارش رو از توي جيبش در آورد و بدون اينكه اينبار ازم اجازه بگيره روشنش كرد.نفس دود گرفته اش رو با صدا بيرون داد..نميدونم چرا حس ميكردم توي ذهنش به دنبال جاي خاليه آزاده ميگرده و اين من رو خيلي آزار ميداد.

 

 

دوست نداشتم اون هم به اين فكر كنه كه آزاده الان كجاس ..و يا با كي ميتونه باشه.

گوشيم رو از توي جيبم در آوردم و شماره آزاده رو گرفتم.كاري كه بايد زودتر از اين ميكردم و به فكر سوپرايز بودنش نبودم.

يك بوق..دو بوق.....سه بوق ...

بر نداشت.دوباره شماره رو گرفتم.باز هم برنداشت.به دم ماشين رسيديم.

قبل از اينه سوار ماشين بشم به آزاده پيام دادم:

 

 

آزاده . گوشي رو بردار.

 

 

در رو باز كردم و نشستم..به گوشي نگاه كردم .باز هم دلم طاقت نياورد و بهش زنگ زدم.

نويد ماشين رو روشن كرد و خيلي با احتياط از پارك بيرون اومد. بوقهاي پي در پيه گوشي باعث ميشد بر اعصابم تسلط نداشته باشم.

نفسم رو بيرون دادم و به روبرو خيره شدم.

-غذا چي ميخوري؟

 

 

شنيدم ولي جوابي ندادم.يعني اصلا حواسم نبود كه بايد جواب بدم.

دوباره به گوشي نگاه كردم.دوباره پيام دادم:

 

 

آزاده بهم زنگ بزن كارت دارم..

 

 

دوباره پام ريتم گرفت و اينبار گوشيم رو هم توي دست ميچرخوندم. حالتم عجيب بودنميدونستم عصبي هستم يا نگران.

نويد به سمتم نگاه كرد و گفت:

 

 

پيتزا ميخوري؟!

به سمتش نگاه كردم.

چي؟

-گفتم پيتزا ميخوري؟

شونه ام رو بالا انداختم.

ماشين رو به سمت راست هدايت كرد و داخل يه فرعي شد.بعد هم ماشين رو پارك كرد.دوباره به گوشيم نگاه كردم.از جواب ندادنهاي آزاده كلافه شده بودم.نفسم رو بي صدا ولي عميق بالا كشيدم و دوباره شمارش رو گرفتم

اينبار اصلا زنگ نخورد.اما با پيامي كه شنيدم متوجه شدم موبايلش خاموشه.زير لب و بي اخيتار مثل يه آه گفتم: خاموشه!

 

 

 

نويد به سمتم چرخيد.سرم رو بلند كردم . با نگاه پر از سوالش راحت نبودم.نگاهم رو از چشماش گرفتم و گفتم:

نميدونم چرا كيميا بر نميداره.

 

 

سيگارش رو گوشه لبش گذاشت و گوشيش رو از توي جيبش برداشت. و بهش ور رفت

 

 

 

* حداقل يه سري چيزي تكون ميدادي كه اينطور ضايع نشم.

 

 

چند لحظه بعد گوشيش رو جلوي من گرفت و گفت:

جواب بده.

 

 

 

با تعجب بهش نگاه كردم كه با اخم گفت:

 

 

كيمياس..مگه كاريش نداشتي؟

 

 

تمام بدنم يخ كرد.دروغم رو شده بود.. با سر به گوشيش اشاره كرد و گفت:

جواب بده ديگه.

 

 

 

 

 

***

 

 

 



roman بي قرارم كن (25)
roman بي قرارم كن (25)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: max111.tabib24.com نظرات (0)
 
CopyRight © http://max111.zaminblog.com