roman بي قرارم كن (25) از اين اتفاق ناگهاني شوكه شده بودم.موقعيت خودم رو از دست داده بودم و نميدونستم كجاييم و اصلا نفهميده بودم كِي از اتوبان وارد خيابان اصلي شده بوديم.
مات و مبهوت به راننده ماشين جلويي كه با خشم و عصبانيت به طرفمون ميومد نگاه كردم.
به يك ثانيه نكشيد كه درِ طرف نويد رو باز كرد و يقه اش رو گرفت و از ماشين كشيدش پايين. دستام رو از ترس و اضطراب جلوي دهنم گرفتم . نويد خودش هم هنوز شوكه بود و هر چي اون مرد بهش بد و بيراه ميگفت فقط جواب ميداد:
من متاسفم ..حق باشماس...
اما اون مردك ول كن نبود و هر چي از دهنش در ميومد ميگفت و يقه اش رو ول نميكرد. .جالب اينجا بود كه كسي توجهي به دعواي اينا نميكرد و مدام بوق ميزدن و ميگفتن راه رو الكي بند نيارين!
با اضطراب در ماشين رو باز كردم و پياده شدم..مرد با ديدن من يقه نويد رو محكمتر گرفت و خيلي بي ادبانه گفت:
وقتي دختر بازي ميكني ،بايد هم مثل گاو رانندگي كني..
نويد اينبار از كوره در رفت .دستاي مرد رو از يقه اش جدا كرد و خيلي عصبي گفت:
حرف دهنتو بفهم مردك.هر چي هيچي نميگم بدتر ميكني ؟
- نزديك بود بزني ماشينم رو داغون كني. اونوقت طلبكار هم هستي؟!
نويد كلافه دست توي موهاش كرد اما همون موقع اون مرد بي هوا هولش داد كه كمي تلو تلو خورد. ولي در نهايت خودش رو كنترل كرد .كمي جلو تر رفتم و داد زدم:
تو رو خدا دعوا نكنين.
با خشم به طرفم نگاه كرد . مطمئن بودم بجاي اون مرد بدش نميومد من رو زير مشت و لگد بگيره.چون مسبب اين كار شده بودم.
خواست با بداخلاقي چيزي بهم بگه كه يهو چشماش درشت شد. ناگهاني مرد رو كنار زد و به طرفم اومد.بدون اينكه حرفي بزنه چونه ام رو توي دستش گرفت و گفت:
داره از لبت خون مياد آهو.
از حركتش شوكه شدم.جاي انگشتاش رو چونه ام داغ بود و جاش ميسوخت.
با انگشتش رد خونِ روي چونه ام رو پاك كرد و گفت:
بايد ببرمت درمونگاه
نگاهم به مرد كه داشت با خشم به طرفمون ميومد افتاد و گفتم
نويد ......
برگشت پشت سرش رو نگاه كرد .
قبل از اينكه مرد حركتي بكنه به سمتش چرخيد و يقه اش رو محكم گرفت و گفت:
ببين يابو ..هر چي بهت هيچي نميگم انگار حاليت نيست.....
با شدت به عقب هولش داد و ادامه داد:
مثل يه آدم بشين تو ماشينت و برو .وگرنه روي اون سگ من بالا مياد .اونوقت بجاي ماشينت كه قرار بود قُر بشه خودت قُر ميشي ..حاليت شد يا نه؟
بعد هم با سر بهم اشاره كرد و گفت:
بشين
در رو برام باز كرد .سوار شدم .با چشمام حركاتش رو در نظر داشتم.
اون مردك انگار همين رو ميخواست. اما قبل از اينكه گاز بده و بره چند فحش آبدار نصيب نويد كرد.
نويد هم يه فحش نه چندان خوشآيند تحويل يارو داد كه به خودم گفتم: خاك بر سرت آهو با اين فحشاي در پيتي كه ميدي ..به اين ميگن فحش.ياد بگير!
سوار شد.دوباره پاش رو روي پدال گاز فشار داد كه گفتم
تو رو خدا اين بار رو آرومتر برو.
به سمتم برگشت.بدون اينكه حرفي بزنه يه دستمال كاغذي از جعبه اش بيرون كشيد و گفت
بذار روي لبت
از دستش گرفتم و آروم روي لبم گذاشتم.لبم ميسوخت و حس ميكردم بدجور باد كرده .نگاهم رو ازش گرفتم .باز هم به ويراژ دادناش ادامه داد. حالم خوش نبود . حس ميكردم هر چي توي معده دارم ميخواد بالا بياد.چشمام رو روي هم فشار دادم و گفتم :
حالم داره بهم ميخوره.
سرعتش خيلي ناگهاني كم شد كه باعث شد ماشين پشت سري چندبار پشت سر هم بوق بزنه.
بدون اينكه توجهي به ماشينهاي كناريش داشته باشه ، ماشين رو به سمت راست هدايت كرد و ايستاد.
در ماشين رو باز كردم. نفس بلند كشيدم.. ميدونستم اين حالتم فقط براي شوكيه كه ياد آور تصادف چند ماه پيش بود .از ماشين پياده شد و اومد كنارم و گفت:
خوبي آهو؟
سرم رو به در تيكه دادم و گفتم:
الان بهتر ميشم.
دستش رو كلافه روي صورتش كشيد و گفت
الان ميام.
چشمام رو بستم.سرم بدجور گيج ميرفت.چند دقيقه بعد با صداي نويد چشمام رو باز كردم
-بخور فشارت رو مياره بالا.
به آبميوه اي كه دستش بود نگاه كردم.ياد اصفهان افتادم.ني اش رو داخل كرد و به طرفم گرفت و گفت:
بخور ديگه
از دستش گرفتم و ني رو به طرف لبم بردم كه گفت:
-واسا
مبهوت فقط نگاهش كردم.دستمال رو از دستم گرفت و روي لبم گذاشت و بدون اينكه به چشمام نگاه كنه گفت:
ببخش تقصير من شد.
اما من نميتونستم حرفي بزنم.لال شده بودم.
ميدونستم نبايد اجازه بدم كه اينكار رو بكنه ولي دلمم نميخواست بگم اين كار اشتباهه!!
دستش رو از روي لبم برداشت و به سن اينچ اشاره كرد و گفت :
بخور تا ببرمت درمونگاه
ني رو با خجالت به لبم نزديك كردم و گفتم:
احيتياجي نيست.زخمش عميق نيست.
يك قلوپ از آبميوه خوردم .همون موقع نگاهم به پيرزني افتاد كه داشت به ما نگاه ميكرد.نويد رد نگاهم رو دنبال كرد و به پشت سرش نگاه كرد.زن سري از تاسف تكون داد و همونطور كه به راهش ادامه ميداد گفت:
الهي دستت بشكنه ..ببين چه بلايي سر زنش آورده..شما مرداي امروزي چه ميفهمين زن داشتن يعني چي...
همينطور با نگاهِ مبهوت به رفتن پير زن نگاه ميكردم كه نويد برگشت به طرفم.چشم تو چشم هم شديم.
اما گوشهء چشماي گرد شده هر دومون چروك شد و بعد ديگه نتونستيم جلوي خنده خودمون رو بگيريم.مخصوصا كه اون پيرزن برگشت و باز با تاسف سرش رو برامون تكون داد.
با دستم اشكم رو از گوشه چشمم پاك كردم كه نويد با همون لبخند قشنگش گفت:
بي خيال كار؟!
اول نفهميدم منظورش چيه .ولي وقتي صاف ايستاد و گفت،با يه نهار مَشت چطوري ؟ متوجه منظورش شدم.
امروز خيلي قلبم و خودمو و وجودم شوكه شده بود.لبخند هنوز روي صورتم بود كه گفت:
باشه؟
لبخندم پس رفت.موهام رو با يه دستم زير روسريم كردم.خيلي دلم ميخواست بگم.باشه ..ولي من كه ميدونستم نبايد بگم باشه!.نبايد اجازه ميدادم اين اتفاق بيفته.ولي دلم چي؟! دلم ميخواست باهاش همراه بشه.دلم ميخواست بهش نزديكتر بشه!
سرش رو كج كرد و منتظر جوابم شد .بدون اينكه به چشماي جادوييش نگاهي كنم گفتم:
مگه قرار نيست ما الان سر كار باشيم
نه..اين چيزي نبود كه بايد ميگفتم...بايد ميگفتم معلومه كه نه..چه معني داره من باشما تنهايي بيام نهار!
دستش رو بي خيال توي هوا تكون داد و گفت:
امروز رو كلا بيخيال كار بشيم بهتره...خودم راست و ريستش ميكنم...
چشمك نامحسوسي زدو گفت
هوم؟بريم؟
دستم شل شد و افتاد . سن اينچ رو از دستم گرفت و گفت:
اينو نخور ديگه اشتهات كور ميشه.
به سمت ديگه ماشين رفت و سوار شد.من هنوز سيخ به روبرو زل زده بودم كه گفت
آهو صاف بشين و در رو ببند كه بريم
سرم رو كمي كج كردم.
يه نه گفتن كافي بود ولي زبونم به نه نميچرخيد.
آهسته صاف نشستم و در رو بستم.حركت كرد.قلبم تند ميزد.ريتمش فرق ميكرد.يه وقتا دوتا دوتا...يه وقتا سه تا سه تا...يه وقتا هم شمارشش از دستم در ميرفت. ....با صداي ناگهانيه موبايلم از جا پريدم.نويد به طرفم نگاه كرد.هول شدم.نميدونم چرا ولي خيلي عجولانه به دنبال موبايلم توي كيفم ميگشتم
پيداش كردم.آزاده بود.دگمه مربوط رو زدم و بدون اينكه حرفي بزنم گوش كردم
-الو..آهو...صدا مياد
انگار زبونم رو بريده بودن.نميتونستم حرفي بزنم.باز گفت:
الو...آهو الو....الو.....
سينه ام رو صاف كردم و با صداي خش داري گفتم :
جانم
يه كم هنگ كرد.خب حق داشت.
-سلام..
-سلام عزيزم
باز يه مكث كوچيك و به دنبالش صداي خنده اش كه گفت:
آجي قاط زديا...فكر كنم آب روغن قاطي كرده باشي
زير چشمي به نويد نگاه كردم.همون موقع برگشت و نگاهم كرد .نميدونم چرا ولي مثل اينايي كه بايد جواب پس بدن گفتم: آزاده اس
لبخند زد و گفت
سلام برسونش
نگاهم رو ازش گرفتم.
* همينم مونده بود كه بگم من و نويد با هميم و سلام هم بهت ميرسونه
-آزاده كاري داري آجي؟
-آجي خواستم بگم من تا ساعت سه مدرسه ام.
-مگه امتحانت تا 12 تموم نميشه؟
-آره..ولي با بچه ها قرار گذاشتيم اشكالاي امتحان فردا رو با هم حل كنيم
-باشه..
-پس فعلا آجي..به آقا نويد هم سلام برسون.
نميدونم چرا حس كردم اين حرف رو با منظور گفت.لبم رو گازگرفتم كه صداي آخم دراومد.نويد گفت :
چه كار كردي با لبت؟
با پشت دستم لبم رو پاك كردم و گفتم:
هيچي
دگمه قطع رو زدم .
-آبگوشتي هستي؟
با تعجب برگشتم به طرفش و گفتم: چي؟
لبخند زد و گفت: اهل آبگوشت خوردن هستي بريم ديزي؟
تازه حواسم اومد سر جاش .صاف نشستم و گفتم:
آزاده ..آزاده
باز نذاشت حرفم تموم بشه.
-خب آزاده رو هم با خودمون ميبريم.
نميدونم چرا نميتونستم مثل هميشه بداخلاق باشم و بگم .نه آقا ..من و شما چه صنمي داريم كه با هم بريم بيرون و آزاده رو هم با خودمون ببريم.
-از موقعي كه به آدرس جديد نقل مكان كردين كه دبيرستانش تغيير نكرده؟
با سر جواب منفي دادم.گفت:
پس ميدونم كجاس.
بهش نگاه كردم كه جواب داد:
يه بار كه ازش پرسيدم گفت كدوم دبيرستان ميره.منم اونجا رو بلدم.
اخمام رفت تو هم.از اين كه ميدونست دبيرستان دخترانه كجاس شاكي شدم. لبخند زد و گفت:
دبيرستان كيميا هم اونجا بود يكي دوبار خاله ازم خواسته بود برسونمش. براي همين ميدونم كجاس.
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم
مگه من حرفي زدم
سرش رو با لبخند تكون داد و گفت :
نه.
اخمام باز نشد.از اين كه دستم رو شده بود از خودم شاكي بودم...
من ! آهو ! چرا اينطوري شده بودم؟
در حاليكه راهنما ميزد تا وارد يه خيابون ديگه بشه گفت:
به آزاده خبر نده..بذار سوپرايزش كنيم.
همون موقع بالاي سرم دوتا آهو ظاهر شد! يكي آهوي فرشته..يكي آهوي شيطاني!
آهو فرشته گفت:
عزيزم بگو نه...درست نيست با يه پسر غريبه بري بيرون.
آهوي شيطاني ادايي براي آهوي فرشته اومد و گفت:
همچين ميگي غريبه كه انگار آهو نميشناستش ..مثل اينكه يادت رفته، نويد عشقشه ها.
آهوي فرشته اخم نازي كرد و گفت:اما اين دليلي نميشه آهو بر عقيده هاش پا بذاره.
آهوي شيطاني پوفي كرد و گفت: حالا يه شب كه هزار شب نميشه..تازه تنها هم كه نيست .آزاده هم مياد .در ضمني كه اينا يه جورايي با هم فاميلن.
آهوي فرشته گفت:
آهو به من اعتماد كن.خودت باش.
آهوي شيطاني چشم و ابرويي براي آهوي فرشته اومده و گفت: اول از همه شما موهاتو بكن تو..بعدش هم ، چرا تو دل بچه رو خالي ميكني؟ ..در ضمن شما اون چراغ قوه رو كه نور بالا دادي ،خاموش كن كه اين بچه گول نخوره و فكر كنه صورت خودت نورانيه!
با صداي نويد به خودم اومدم.
رسيديم.
با سر درگمي به اطراف نگاه كردم و گفتم : چه زود؟!
-هميچن زود زود هم نبود.
در ماشين رو باز كردم كه گفت:
اينجور كه معلومه امتحانشون هم تموم شده .چون خيلي از دخترا از مدرسه دارن ميان بيرون.
پياده شدم.نفسم رو تازه كردم و با يه حس دوگانه به طرف در مدرسه رفتم.
***
داخل مدرسه شدم.دخترها يي كه از بغلم رد ميشدن در مورد امتحان و سخت بودنش صحبت ميكردن.خيلي هاي ديگه هم بي خيال و فارغ از كنارم رد ميشدن .
دلم حال و هواي دانشگاه رو كرد.خيلي مشتاق بودم كه ترم جديد به تحصيلم ادامه بدم و تصميمم قطعي شده بود.
همونطور كه به طرف سالن امتحانات ميرفتم با چشمام به دنبال آزاده ميگشتم..
كمي انتظار كشيدم ولي خبري از آزاده نشد.بهتر ديدم كه به دم در مدرسه برم و اونجا منتظرش باشم.چون بعيد نبود امتحانش رو داده باشه و يه جا اين گله گوشه ها با دوستاش مشغول صحبت باشه...به طرف در رفتم ولي از مدرسه خارج نشدم.نميدونم چرا روم نميشد به نويد نگاه كنم....از طرفي هم هنوز با بي جوابيه معني دارم ،نسبت به پيشنهادش راحت نبودم.يه نفس بلند كشيدم ..هميشه موقعي كه به نويد فكر ميكردم نفس كم مياوردم.
با طعنه يكي از دخترا از حال و هواي رمانتيك اومدم بيرون...اونطور كه اون طلب كار نگاه كرد ،بهتر ديدم حرفي نزنم چه بسا گيس و گيس كشي ميشد!
با صداي زنگ موبايلم نگاهم رو از دختر گرفتم.نويد بود..دستم لرزيد كه دگمه اتصال رو فشار بدم ..درست مثل اين دختر هاي 14 ساله لپام قرمز شده بود. .گوشي رو توي جيبم گذاشتم..قرار نبود من هميشه در دسترس باشم!
به چند دقيقه نكشيد كه صداي پيام گير موبايلم بلند شد..از توي جيبم در آوردم .نوشته بود:
من ميرم دوتا كوچه اونور تر پارك ميكنم..ممكنه بهم گير بدن.
شونه ام رو بالا انداختم و زير لب گفتم،كاش بگيرنت تا هوس نكني دختر مردم رو به نهار دعوت كني!
ديگه سعي نكردم با فكر و خيالاي خودم در گير بشم.بالاخره آدم كه نميتونست به خودش دروغ بگه..من ميتونستم يه نه بهش بگم كه نگفته بودم!
جلوي در مدرسه قدم زدم كه زن تقريبا مسني كه مستخدم مدرسه بود جلوي در اومد و گفت:
محصل اينجايي؟!
با نگاهي كه به سر تا پام كرد حدس زدم خيلي دلش ميخواد دست ناظم بسپرتم تا به سرو وضعم گير بده!
قيافه ايي گرفتم و گفتم:
نه من چندين ساله كه دبيرستاني نيستم و داشنجوئم.
انتظار داشتم برام كف بزنه ولي با همون قيافه اخمالو با دستش بهم اشاره كرد و گفت:
پس برو اينجا وانسا.
اخمام تو هم رفت... لياقت نداشتن كه يه آدم تحصيل كرده دم در مدرسشون وايسه.
گفتم:
منتظر خواهرمم
-خواهرت كيه؟
-آزاده سعادت.
-من كه نميشناسم تو اسمشو ميگي..ميدوني چندتا دانش آموز توي اين مدرسه اس!
ابروهام رفت بالا..خوبه حالا خودش گفت خواهرت كيه ها.
باز دستش رو طوري كه انگار مرغ جا ميكنن تكون داد و گفت : برو وانسا
يه ذره هم از جام تكون نخوردم .گفتم:
منتظر خواهرمم.
-دختر جان سالن خالي شده...كسي ديگه توي سالن نيست.
با تعجب گفتم
همه رفتن؟
-بله....خيلي وقته همه رفتن.اين چند نفري هم كه ميبيني توي حياطن رو الان بيرون ميكنم..برو ديگه.
انگار گير داده بود تا من از اينجا برم بيرون.بدون هيچ حرفي از مدرسه خارج شدم و بيرون منتظر ايستادم.
ده دقيقه بعد همون چند نفر توي حياط هم به بيرون راهي شدن.قبل از اينكه مستخدم در مدرسه رو ببنده گفتم:
من خواهرم هنوز بيرون نيومده.شايد توي يكي از كلاسهاس.
بدون توجه به من يكي از درهاي بزرگ رو بست و گفت:
هيچكس جز مدير و ناظم و مراقبهاي امتحان توي مدرسه نيست.در سالن هم بسته شده .كلاسها هم همه دراشون قفله..كسي نيست دختر جان .برو
جواب دادم:
اما خودش گفت قراره توي مدرسه بمونن تا با دوستاشون رفع اشكال....
وسط حرفم اومد و گفت
اي بابا دختر جان ..از اين رفع اشكاليا زياد ما ديديم.
و در حاليكه اون لنگه در رو هم ميبست گفت:
برو دم در وانسا.
در بسته شد.مات و مبهوت رو به در بسته خشكم زد.
* منظورش چي بود كه گفت ما از اين رفع اشكالي ها زياد ديديم!
ده ها سوال كه تنها يك جواب داشت توي سرم ميچرخيد.آزاده! خواهر من! خواهر كوچولوي من ! ...يعني بهم دروغ گفته؟!
-چرا همينطوري به در بسته زل زدي؟
با صداي نويد از عالم خودم بيرون اومدم..دوست نداشتم اون هم بفهمه ممكنه آزاده به من دروغ گفته ، براي همين گفتم
-ها؟...هيچي ....بريم.
-پس آزاده كو؟
-خونه رفته
با تعجب گفت:
خونه؟! تو الان 45 دقيقه اس منتظرشي!
-خب....خب قبل من رفته ديگه.
چشماش رو ريز كرد قبل اينكه سوالي بپرسه لبخند زدم و گفتم:
بريم؟!
انتظار داشتم نيشش تا بنا گوشش باز بشه و ذوق مرگ بشه .ولي گفت:
مطمئني رفته خونه؟!
از اين سوالش غافل گير شدم..ولي خودم رو نباختم و در حاليكه به سمتي ميرفتم گفتم:
معلومه.. چرا بايد شك داشته باشم؟!
صداش از پشت سرم اومد :
از اينور ..
ايستادم.ته دلم يه جوري بود. .برگشتم به طرفش و نقش بازي كردم.با لبخند گفتم:
كجا مگه پارك كردي؟
قدم از قدم برداشت و گفت: دوتا كوچه اونطرف تر ...
خودم رو بش رسوندم.. صورت نگرانم رو با يه ماسك از لبخند و قيافه خونسرد پنهان كردم. سيگارش رو از توي جيبش در آورد و بدون اينكه اينبار ازم اجازه بگيره روشنش كرد.نفس دود گرفته اش رو با صدا بيرون داد..نميدونم چرا حس ميكردم توي ذهنش به دنبال جاي خاليه آزاده ميگرده و اين من رو خيلي آزار ميداد.
دوست نداشتم اون هم به اين فكر كنه كه آزاده الان كجاس ..و يا با كي ميتونه باشه.
گوشيم رو از توي جيبم در آوردم و شماره آزاده رو گرفتم.كاري كه بايد زودتر از اين ميكردم و به فكر سوپرايز بودنش نبودم.
يك بوق..دو بوق.....سه بوق ...
بر نداشت.دوباره شماره رو گرفتم.باز هم برنداشت.به دم ماشين رسيديم.
قبل از اينه سوار ماشين بشم به آزاده پيام دادم:
آزاده . گوشي رو بردار.
در رو باز كردم و نشستم..به گوشي نگاه كردم .باز هم دلم طاقت نياورد و بهش زنگ زدم.
نويد ماشين رو روشن كرد و خيلي با احتياط از پارك بيرون اومد. بوقهاي پي در پيه گوشي باعث ميشد بر اعصابم تسلط نداشته باشم.
نفسم رو بيرون دادم و به روبرو خيره شدم.
-غذا چي ميخوري؟
شنيدم ولي جوابي ندادم.يعني اصلا حواسم نبود كه بايد جواب بدم.
دوباره به گوشي نگاه كردم.دوباره پيام دادم:
آزاده بهم زنگ بزن كارت دارم..
دوباره پام ريتم گرفت و اينبار گوشيم رو هم توي دست ميچرخوندم. حالتم عجيب بودنميدونستم عصبي هستم يا نگران.
نويد به سمتم نگاه كرد و گفت:
پيتزا ميخوري؟!
به سمتش نگاه كردم.
چي؟
-گفتم پيتزا ميخوري؟
شونه ام رو بالا انداختم.
ماشين رو به سمت راست هدايت كرد و داخل يه فرعي شد.بعد هم ماشين رو پارك كرد.دوباره به گوشيم نگاه كردم.از جواب ندادنهاي آزاده كلافه شده بودم.نفسم رو بي صدا ولي عميق بالا كشيدم و دوباره شمارش رو گرفتم
اينبار اصلا زنگ نخورد.اما با پيامي كه شنيدم متوجه شدم موبايلش خاموشه.زير لب و بي اخيتار مثل يه آه گفتم: خاموشه!
نويد به سمتم چرخيد.سرم رو بلند كردم . با نگاه پر از سوالش راحت نبودم.نگاهم رو از چشماش گرفتم و گفتم:
نميدونم چرا كيميا بر نميداره.
سيگارش رو گوشه لبش گذاشت و گوشيش رو از توي جيبش برداشت. و بهش ور رفت
* حداقل يه سري چيزي تكون ميدادي كه اينطور ضايع نشم.
چند لحظه بعد گوشيش رو جلوي من گرفت و گفت:
جواب بده.
با تعجب بهش نگاه كردم كه با اخم گفت:
كيمياس..مگه كاريش نداشتي؟
تمام بدنم يخ كرد.دروغم رو شده بود.. با سر به گوشيش اشاره كرد و گفت:
جواب بده ديگه.
***
roman بي قرارم كن (25) roman بي قرارم كن (25)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: max111.tabib24.com
نظرات (0)
|